از سال 1378 که معمم شدم در منزل پدری مورد احترام ویژه واقع شدم. مرحوم والد تا حد امکان احترام نگه می داشت و این کار را در مقابل چشم خانواده و فرزندان و بستگان انجام می داد.در منزل پدری که معمولا افراد بیشتری حضور داشتند نماز جماعت اقامه می کردیم. بیشتر اوقات نماز صبح را به جماعت می خواندیم و نمازهای دیگر را در مسجد بودم.اوقاتی که در روستا بودیم به این منوال می گذشت.کم کم در شبهای خاص به مناسبت مولودی و روضه هم می خواندیم. شبهایی که مولودی می خواندم بچه ها بسیار شلوغ می کردند و من هم ضمن خواندن شکلات پرت می کردم بچه ها هم دست می زدند روی کول هم می رفتند و و سر وصدا می کردند و شادی می کردند. مرحوم والد به قدری از این برنامه خوشحال می شدند که قابل وصف نبود.وقتی هم که دو خطی روضه می خواندم به شدت گریه می کرد خصوصا به روضه حضرت زهرا سلام الله علیها به شدت حساس بودند. شاید هم به خاطر اینکه همسرشان در جوانی از دنیا رفته بود بسیار این غم را حس می کرد.13 سال آخر عمرش که مطلقا توان حرکت نداشتند برای ما توفیقی بود که چنین برنامه هایی را در حضور ایشان داشته باشیم. از سال 98 که کرونا آمد ما هم از قم به روستا رفتیم و شبانه روز در خدمت ایشان بودیم.در سال 99 که ایام میلاد شعبانیه نزدیک نوروز 1400 شده بود هر شب که از مسجد بر می گشتم محضر نورانی والد می رفتیم و مولودی می خواندیم و بچه ها هم شادی می کردند و ایشان بسیار خوشحال می شدند.شب میلاد امام سجاد علیه السلام مولودی خواندم و روز میلاد باب الحوائج ابوالفضل علیه السلام و روز جانباز را خدمت ایشان تبریک گفتم و دستشان را بوسیدم. شب جمعه بود دیر وقت از خدمتشان مرخص شدم.صبح برای اذان صبح که آمدم دیدم بسیار نورانی برای همیشه خوابیده است و میهما
برچسب:
نویسنده: غزل هاشمی
تاريخ: يکشنبه
14 اسفند
1401 ساعت: 16:21